نغمه سرابشنو از نی چون حکایت می کند ×---------× از جدایی ها شکایت می کند
87/09/09
داستان آموزنده
یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه! تو
+ ÓÇÚÊ: 15:38 
87/08/15
به روایت تصویر ...
بدرود تا درودی دیگر
+ ÓÇÚÊ: 11:2 
87/05/15
به نام ایزد
+ ÓÇÚÊ: 21:9 
|
زندگي زيباست زشتيهاي آن تقصير ماست!
در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست!
زندگي آب رواني است روان ميگذرد
آنچه تقدير من و توست همان ميگذرد…
مهندسی کشاورزی - علوم دامی
سرای کوروش و داریوش
بوی گندم
ÂÑÔíæ íæäÏåÇí ÑæÒÇäå
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/05/01 - 87/05/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30